الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

71

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

شريفه را مىخواند : « فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ ، قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ » « 1 » پس [ موسى ] از آن‌جا [ مصر ] بيرون شد و در حالى كه ترسان و مواظب بود ، گفت : پروردگارا ! مرا از دست گروه ستمگران برهان ! بلاذرى گويد : حسين عليه السلام همراه فرزندان ، برادران ، برادرزادگان و همهء اعضاى خاندانش به جز محمّد حنفيه به سوى مكّه راه افتاد . محمّد حنفيه كه از رفتن با وى خوددارى مىكرد ، گفت : « برادرم ! عزيزترين مردم نزد من تويى ، خويش را از بيعت مروان دور بدار و از

--> ( 1 ) - ابن اعثم كوفى در كتاب الفتوح ( 5 / 26 ) نقل كرده است حسين بن على ( ع ) شبى از منزل بيرون آمد و به آرامگاه جدّش رفت و گفت : « درود بر تو اى پيامبر خدا ! من حسين ، پسر فاطمه ( س ) هستم . من فرزند و فرزندزاده‌ات ، نوه‌ات ، هستم كه مرا در زمرهء ذخيره‌هاى خود براى امّت خويش جا گذاردى . اى پيامبر خدا ! گواه باش كه ايشان مرا واگذاردند و تباهم كردند و حرمتم را پاس نداشتند ! اين گلهء من به پيشگاه توست تا آن‌گاه كه ديدارت كنم . درود و سلام خدا بر تو باد ! سپس برخاست و با كمال فروتنى به نماز ايستاد و پيوسته در ركوع و سجود بود . وليد شمارى از نوكرانش را به منزل امام ( ع ) فرستاد . تا ببيند كه آيا از مدينه بيرون رفته است ، يا نه ؟ آنان به منزل حضرت رفتند و او را در خانه نيافتند . پس برگشته و موضوع را به اطّلاع رساندند . ابن اعثم گفته است : امام حسين ( ع ) بامدادان به منزل بازگشت و شب دوم باز به آرامگاه پيامبر ( ص ) رفت و دو ركعت نماز گزارد و چون از نماز فارغ شد چنين گفت : « بار خدايا ! اين آرامگاه پيامبر توست و من پسر دختر پيامبرت هستم و برايم وضعيّتى پيش آمده است كه خود مىدانى . بار خدايا ! من دوستدار نيكىام و از زشتكارى بيزارم . به حقّ اين آرامگاه و كسى كه در آن آرميده است ، از تو ، اى شكوهمند و اى گرامى ! درخواست مىكنم كه آنچه را خشنودى تو و خشنودى پيامبرت در آن است برگزينم . » سپس تا سپيده‌دم گريست . آن‌گاه سر را بر قبر نهاد و لحظه‌اى به خواب رفت . در خواب پيامبر ( ص ) را ديد كه گويى گروهى از فرشتگان او را از چپ ، راست ، جلو و عقب در ميان گرفته‌اند و پيش آمد و او را به سينه چسبانيد . ميان چشمانش را بوسيد و فرمود : اى پسركم ! اى حسين ! گويا تويى كه به‌زودى در سرزمين كرب و بلا در ميان گروهى از امّتم كشته مىبينمت ! در حالى كه تشنه‌اى و آبت نمىدهند ، جگرت تفتيده است ولى سيرابت نمىكنند و با اين حال شفاعت مرا اميد دارند ، امّا خداوند در روز قيامت شفاعت مرا نصيبشان نمىكند و هيچ بهره‌اى هم نزد خدا براى ايشان نيست . اى حسين عزيز ! پدر ، مادر و برادرت نزد من آمده‌اند و همه مشتاق تو هستند و براى تو در بهشت درجه‌هايى است كه جز با شهادت بدان‌ها نخواهى رسيد . در اين حال حسين ( ع ) به جدّش مىنگريست و به گفتارش گوش مىداد و مىگفت : اى جدّ بزرگوار ! من هيچ تمايلى براى بازگشت به دنيا ندارم مرا نزد خود نگه دار و به منزلت ببر . پيامبر ( ص ) گفت : اى حسين ! ناگزير بايد به دنيا برگردى ، تا شهادت و ثواب عظيمى كه خدا تو را سزاوار آن ساخته ، نصيبت گردد . زيرا تو ، پدر ، برادر ، عمو و عموى پدرت در روز رستاخيز در يك دسته محشور مىشويد ، تا اين كه به بهشت درآييد . سپس امام ( ع ) ، دهشتزده و هراسان از خواب بيدار شد و آنچه را ديد براى خاندانش و فرزندان عبدالمطّلب باز گفت . در آن‌روز در شرق و غرب عالم كسى غمگين‌تر و گريان‌تر از خاندان پيامبر ( ص ) نبود . ( ر . ك : أمالى ، شيخ صدوق ، 135 ) .